|
|
||
| دوستان گلم این آدرس وبلاگ آشپزی منه ، خوشحال میشم از حضور و نظرها و انتقادات تون همچنین آدرسش و تو لینک دوستان به نام وبلاگ آشپزی خودم می تونید پیدا کنید http://cookingwithus4.blogfa.com
سلام خاله های مهربون من به دنیا اومدم
اسمم کیارش شد
مامان جونم الان یه کم درد داره ولی حالش خوبه خیلی دوسم داره منم همینطور مامانی ندا در اولین فرصت میاد و براتون همه چیز رو مفصل توضیح میده منم برم یه کم شیر بخورم 24 ساعت دیگه من و همسری چشممون به جمال گل پسری روشن میشه و صدای گریه هاش گوشامونو نوازش میده .....وای خدای من چه حس غریبیه ...نمی دونم چه عکس العملی با شنیدن و دیدن کوچولوم دارم خیلی هیجان زده ام خیلی ....هنوز که هنوزه درمورد تعویضش هم استرس دارم و هم برام غریبانه است وای خدا شیر دادنشو بگو یعنی من می تونم این احساس و هضم کنم یکی داره از من تغذیه می کنه ...کودکم الان درونم خوابیده و فردا در کنارم خوابیده و زندگی با مسیر جدیدی خودشو نشون میده چه مسیر جالبیه ، قربون قدرت و توانمندی خدا برم ........دوستان برام دعا کنید تا زایمان خوب و راحتی داشته باشم و کوچولوی عزیزم با سلامتی کامل در آغوشم قرار بگیره ...فردا صبح باید ساعت 10 صبح بیمارستان باشم و تا ساعت 3 دیگه بچه ام در آغوشمه برای همه دوستانم ارزو می کنم که یه روزی این لحظه قشنگ و حس کنند و خدای بزرگ نعمت فرزند و براشون قرار بده پی نوشت: اینگار رای برای کیارش بیشتره ولی نمی دونم چرا آرتا بیشتر به دلم نشسته ....دیگه فردا معلوم میشه بالاخره این کوچولو چی صداش می کنم ...از شما دوستان هم ممنونم پی نوشت 2: الان صبحه من هنوز نرفتم گفتم باهاتون خداحافظی کنم و این روز قشنگ بعنی روز مادر و روز زن و بهتون تبریک میگم برای همه عزیزان چشم انتظار دعا می کنم بای بای بای
خوب دوستان می رسیم به نظر سنجی درباره اسم نی نی گولو از زمانیکه جنسیت بچه مشخص شده من همش در حال جستجوی اسم های مختلفم و اعتراف می کنم کار خیلی سختیه و منم شاید کمی سخت پسند ، هم دوست دارم اصیل باشه ولی یه اسم قدیمی میشه و هم دوست دارم یه اسم به روز باشه ولی شاید همیشه زیبا نباشه حالا من 2 تا اسم میگم و شما دوستان هم کمکم کنید و نظر بدید ...بابایش میگه هر چی خودت می پسندی ولی واقعا انتخابش برام سخت شده 1- کیارش که یه اسم اصیل ایرانی به معنای پادشاه عادل یا فرمانروای تابناکه ....پسر دوم کیقباد پادشاه عادل ایرانی و از شخصیت های شاهنامه است 2- آرتا به معنی راستی و درستی که یه اسمیه که جدیدا خیلی کاربرد داره راستی دوستان شخصیت های شاهنامه همش خیالیه یا رو به واقعیته ؟
دیروز من و همسری رفتیم اتلیه تا اخرین عکس دوران بارداری و با این شکم قلمبه ام بگیریم ....حوصله نداشتم خودم موهامو سشوار بکشم رفتم ارایشگاه ولی کاشکی خودم انجام میدادم زیاد راضی نبودم یه ارایش ملایم انجام داد و راهی اتلیه شدم ...بعد از ظهرش هم یه سری روبان خریدم یه کمی قاطی پاتیش کردم برای دور شکمم که خیلی جالب شده بود اینگار تو شکمم یه هدیه بود که قراره باز بشه که اونم نی نی خوشکلمه چند روز پیش هم نرم افزار نوزاد و گرفتم که جالبه و مشغوله دیدنشم ...اسامی مربوط به کودک هم داخلشه که من و همسری باز هم وقت گذاشتیم همه رو خوندیم تا شاید اسم زیباتری به چشممون بخوره فعلا هنوز قطعی نشده تا تو شناسنامه اش نباشه برام قطعی نمیشه چیزی نمونده گل پسریم به دنیا بیاد خیلی خوشحالم برای اخرین بار رفتم پیش دکترم و نوبت و برای شنبه گرفتم ایشالله مصادف با روز مادر نی نی منم تو اغوش مادرش قرار می گیره
امروز روز به تکامل رسیدن کودک درونمه ....بالاخره روزها ، ماهها سپری
شدند و من و بی بی به این مقطع زمانی رسیدیم ، مقطعی که نوزادم با دنیای
جدیدی روبه رو میشه دنیایی پر از هیاهو فقط امیدوارم لحظه هایی خوبی در
انتظار کودکم باشه واز این که پا به این دنیا گذاشته ناراحت نباشه ، چند
روزی بیشتر نمونده تا چشمای کوچولوش این دنیا و ببینه و من با لمس کردنش حس
ارامش و بهش بدم
دیشب همسر عزیزم ساعت 2/5 شب رسید با کلی بسته و وسیله برای بی بی همه رو بار زد اورد تا روزهای اول بی بی تو گهواره خودش بخوابه ، وقتی بیرون می بریمش تو کریر با ارامش بخوابه و بالاخره چمدون موردنظرم که رنگش برام خیلی مهم بود و دادشش از دبی خرید فرستاد یه چمدون آبی فیروزه ای کوچولو مخصوص بی بی ... تازشم صبح ساعت 10 صبح هم باید می رفت مرکز استان برای بند ناف جنینم ....بالاخره این پروسه کامل شد و حتما هم باید پدر بچه برای اخذ قرارداد حضور داشته باشه که خدارشکر همسری به موقع رسید...برای دوستانی که دوست دارند در این مورد بدونند اینکه ما برای نگهداری بندناف جنین از مرکز خصوصی رویان استفاده کردیم البته دولتی هم جدیدا تو بیمارستانها انجام میشه ولی خوب در هر زمان که خودشون صلاح بدونند برای افراد دیگه هم استفاده میشه ولی تو مرکز خصوصی فقط مخصوص خودته و هر وقت بخوای می تونی استفاده کنی برای نوزاد یا اعضای خانواده...تو هفته 36 بارداری یه بار ازمایش خون ازم گرفتند که خداروشکر موردی نداشتم و می تونستم بند ناف جنین و نگه دارم امروز هم همسری رفته بود برای توضیحات مربوطه و دادن هزینه ها که حدود 860 تومان + 130 تومن برای ازمایشی که دادم و سالانه مبلغ 105 تومن برای نگهداری از بند ناف ....امیدوارم این اطلاعات به دردتون خورده باشه
هفته دیگه این موقع وسیله های خودمو و بی بی کوچولومو جمع کردم و میرم بیمارستان تا کوچولوی نازنازیمو در آغوش بگیرم ...باورم نمیشه خدای من حس جالبیه الان برای خودم دارم زندگی می کنم ولی هفته دیگه تا سال های سال باید همه کارامو با کوچولوم برنامه ریزی کنم ، یه مسولیت تازه و ممتد که تموم نمیشه ، هم لذت بخشه و هم یه حسی بهت دست میده که در آینده این کارهایی که انجام میدی بهت حس لذت و سربلندی میده یا نه ...امیدوارم اینطور باشه ولی من صد در صد اعتقاد به تلاش دوطرفه پدر و مادر دارم به نظرم اگه کاستی از طرف من ایجاد بشه یا بالعکس خللی در تربیت کودک پیدا میشه ...حالا بگذریم 3 روز پیش روز 4 شنبه اولین درد زایمانی و حس کردم ، روز قبلش با همون روز یه کم بیشتراز حد پیاده روی کردم و این باعث شده بود کاملا حس کنم کوچولوم اومده پایین تر و من اونو اون پایین بیشتر حس می کردم تا اینکه دوباره شب می خواستیم بریم ایران کتان (خودمو خفه کردم ) که کاملا درد و تکرر ادرار داشتم و اصلا تو ماشین نشستم و تکون نخوردم ولی با هر تکون کوچولوم درد بیشتری حس می کردم مجبور شدم پیاده بشم و راه برم تا فشار کمتری حس کنم ، فقط دلم تو این بود که اگه بی بی عجله کنه و بخواد بیاد همسریم پیشم نیست و این منو ناراحت می کرد خداروشکر درد کمتر شد و من استراحت کردم تا فردا روبه راه شدم یه اتفاق دیگه اینکه رفته بودم دوباره آزمایش خون بدم برای بند ناف جنین که در حال برگشت روی یه سطح موزاییکی راه می رفتم که یه موزاییک صاف نبود و سراشیبی داشت منم تعادلم و از دست دادم با دو تا زانو افتادم رو زمین بلند شدم و خودمو تمیز کردم ولی تمیز نمیشد رهگذرها هم تمابل به کمک نشون می دادند و ولی خداروشکر فشاری به کودکم وارد نشده بود و خودم تونستم بلند شم و ادامه راه و برم اومدم خونه دیدم سر زانوم کبود شده و کمی درد می کرد ....به خیر گذشت ولی 2روز قبلش رفته بودم خونه دوستام و هی اونا زندگی خودشونو با من مقایسه می کردند و هی می گفتند خوش به حالت اینقدر گفتند که 2 تا بلا سرم اومد ...حالا البته خودشون مشکل خاصی تو زندگیشون ندارند ولی حس زیاده خواهی شون خیلی زیاده و اینقدر یه موضوع کوچیک و بزرگ نشون میدند که ادم دلش به حالشون بسوزه و یه موقع چشم نخورند در واقع اینگار عادت کردند که همیشه مشکلاتشون برای دیگران بزرگ کنند و خوشی هاشونو نشون ندند ...من از اینجور رفتارها بدم میاد نه اهل پز دادن هستم نه انکار می کنم از چیزی که دارم و نه خودمو خیلی بدبخت نشون میدم واقعا داشتن یه دوست خوب و مثبت یه نعمته که من دارمش ولی متاسفانه چند سالیه باهاش آشنا شدم و مثل این دوستام خیلی قدیمی نیست و من مجبورم کمی خودمو نگه دارم و نخوام ازش تقاضا کنم باهاش ارتباط بیشتری داشته باشم ولی پر از انرژی مثبته و با یه صحبت 5 دقیقه ای کلی ازش انرزی می گیری خدا این دوستای منو زیاد کنه ..................آمین دوستای خوبم یه سری به این سایت برین و رای بدین به خلیج همیشگی فارس تا اسمش به خلیج عربی تغییر نکنه http://www.persianorarabiangulf.com/index.php این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است نگذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه
دیگه چیزی نمونده این نی نی کوچولو بیفته تو آغوشم و من از صدای گریه هاش ندونم چیکار کنم این روزها به رفتن خواهری عادت کردم و از دلگیریم یه کم ، کم شده ...از همسریم دلگیر بودم ولی دلگیری هامو سپردم به باد تا روزهای شیرینی و سپری کنم ....این چیزها همش میاد و میره ..... پریروز ناهار بودم خونه یکی از دوستای قدیمی و صمیمیم ....هوس اش رشته کردم که برام درست کرد دستش هم درد نکنه.....امروز هم قراره برم خونه یکی دیگه از دوستای با معرفتم ناهار ...من و اون دوست قدیمیم میریم خونه اشون دیروز هم با خواهرم رفتم خونه خواهرزاده شوهرش .......که خیلی خانم خوب و پر انرژی بود و خیلی بهمون خوش گذشت روز معلم و هم به همه معلمان زحمتکش تبریک میگم و امیدوارم تو این روز زیبا کادوهای زیبایی هم نصیبشون بشه ...یادش بخیر 6 سال تمام تو چنین روزی هدایای از شاگردام می گرفتم و خستگی یکسال کار کردنم در می رفت خدایش چه لذتی داشت ....نوش جان باقی معلمها
دیروز هم با خواهری رفتم بازار و چند دست لباس بیرونی برای نی نی کوچولوم خریدم بعد هم رفتیم خونه خواهرم و شام اونجا بودیم و من یه کیک کنجدی درست کردم خواهرم هم حلوای زعفرونی با نرگسی درست کرد که خیلی لذیذ بود.......این روزا من همش ویار آش دارم و از خوردن هر اشی لذت می برم خواهرم هم 2 نوع آش درست کرد آش دوغ و آش ماست ، به یمن روزهای فاطمیه هم انواع آش ها هم نصیبمان شد . امروز خواهریم بعد از 2 هفته موندن در کنار ما داره میره جنوب به سمت خونه و کاشونه اش ....خداروشکر که این 2 هفته اینجا بود خیلی برام زود گذشت الان دوباره داره غصم می گیره که باز تنها میشم ....تو این 2 هفته هر رووووووووووووووز بیرون بودیم ولی حالا چی تنها میشم گرچه پدر و مادرم و خواهرهای دیگه هستند ولی سرخونه و زندگیشون هستند پیش من که نیستند ....خوب با یه همسن بیرون رفتن بیشتر خوش می گذره تا با کلی اختلاف سن ....بیچاره بچه های ما چقدر با ما اختلاف سن دارند ....این روزها هورمون های شادی اورم خیلی کم شده مثلا با اینکه همه دور هم هستیم ناخوداگاه اشکام می خواد سرازیر بشه ولی کنترلش می کنم......امروز هم با همسری درباره موضوعی صحبت می کردم که به خاطر عمل همسری درباره اون کار خیلی ناراحت هستم و هنوز از دلم بیرون نرفته .....
دیروز یه حس خاصی داشتم
....وقتی رو صندلی می نشستم احساس می کردم زیر شکمم رشد کرده و نشستن برام
سخت تر شده یا ورجه وورجه های کوچولومو بیشتر حس می کردم داشتم این موضوع
برای خواهرم تعریف می کردم که خواهرم گفت شاید بچه ات اومده پایین تر نزدیک
لگنت شده که کاملا درست می گفت این موضوع تو این هفته 36 بارداری تو سایتی
خونده بودم و نی نی کوچولوی من داره خودشو برای اومدن اماده می کنه
....وای خدا باورم نمیشه ....نمی دونم وقتی می بینمش چه حسی پیدا می کنم
ولی امیدوارم حس خیلی خوبی باشه ....الان داره تو دلم وول وول می خوره و
خودشو خیلی جابه جا می کنه ....امروز هم براش یه ماشین خوشگل از کتان تافته
خریدم ....دیشب که رفته بودیم خیلی سوت و کور بود ولی امشب به دلیل
تعطیلات چند روزه ملت خودشونو به شمال رسونده بودند ...حتی یکی از اشنایان
تو از تهران تا شمال 11 ساعت تو ترافیک مونده بود
|
||